دختری تنها در جنگل
پدرش در اونجا ساکن بشن وزندگی کنن سه ماه از اومد اون ها به اون روستا می گذشت روستایی
در نزدیکی جنگل های مازندران یسنا وپدر ومادرش همیشه سراین موضوع که چرا یه این روستا اومدن
بحث داشتن چون دوست های یسنا همه در شهر بودند و همه داشتند آماده می شدند برای کنکور
و او .......
البته پدر اونیز حق داشت زیرا اگر به اون روستا نمی اومدن شرکتی که توش کار می کرد اونو اخراج
می کرد
هرشب وقتی پدر او از سر کار بر می گشت آن ها باهم بحث می کردند بحث های کوچیک که
هیچکس حتی فکرش رو هم نمی کرد عاقبت این چنینی داشته باشه و همیشه آخر دعوا یسنا
به اتاقش می رفت و درو محکم می بست و می گفت بالاخره یک روز از اینجا میرم .
یک شب که مثل همیشه یسنا روی مبل دراز کشیدده بود و داشت تلوزیون نگاه می کرد
ساعت تقریبا هشت بود که پدرش در رو باز کرد و وارد خونه شد بدون اینکه چیری
بگه جلورفت و یسنا رو بوس کردو کادویی که براش خریده بود رو بهش داد یسنا هم که اون روز
با یکی از دوستایی که توی شهر باهم مدرسه می رفتن صحبت کرده بود و حسابی نارا حت شده
بود کادو رو پرت کرد روی مبل و شروع کرد به گریه کردن و رفت توی اتاقش
پدرش گفت: واقعا که من برای تو کادو خریدم و تو اون وقت....
یسنا به شدت ناراحت شده بود در رو باز کرد وبه باباش گفت همین امشب میرم از اینجا ویا میمیرم
یا راه زندگی مو پیدا می کنم و خوشبخت میشم یا هرچی می خواد بشه
پدرش با عصبانیت گفت: هیچرقبرستونی و نداری بری و هر جا بری تهش برمی گردی تو این جهنم
می دونی اصلا برو و مارو از شر خودت راحت کن
پدر اون اصلا حتی به این فکر هم نمی کرد که یسنا از این موضوع نارا حت بشه یا فکر رفتن به سرش بزنه
یسنا هم که این حرف رو از پدرش شنید محکم درو بست و رفت روی تختش درازکشید و با خودش گفت :
همین امشب باید از این جهنم برم بیرون و هرچی هم که می خواد بشه بذار بشه
برق رو خاموش کردو دراز کشید و منتظر موند تا پدر و مادرش بخوابند حدود دوساعت با گوشیش
کارکرد تا دید برق هال خاموش شدو برق اتاق پدرو مادرش هم بعد از نیم ساعت خاموش شد
کولهه پشتیش رو برداشت و هرچی خرت و پرت دم ودستش می اومد توش گذاشت بعد یواش در
اتاقش رو باز کرد و به سمت جالباسی شون رفت که پشت در اتاق پدر مادرش بود دستشو یواش
برد توی جیب باباش و هرچی توش بود برداشت حدود صد هزارتومن بود که همرو گذاشت توی کولش
به آشپز خونه رفتو یکم نون برداشت به سمت اتاقش رفت و دروبست و لباساش رو عوض کرد
گوشیش رو گذاشت توی جیبش و درو باز کرد که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پدرش رو دید پدرش گفت :
دختره احمق کدوم گوری می خوای بری
یکی زد توی گوشش و .....
این فسمت اول بود با من همراه باشید