یک روز در عید ما پر مسافرت بودیم رفته بودیم به شمال

داشتیم از کناره یک روستا رد می شدیم که نا گهان چشم من به یک اسب خورد که داشت آزاد روی کوه می چرید

بعد من مثل آدم های قوی رفتم که به اسب دست قزنم از کوه رفتم بالا ناگهان اسب پایش را تکان داد و من از همان بالا به پایین رفتم پدر ومادرم هم آن پایین وقتی من رسیدم من را گرفتند ومن از این بابت بسیار شانس آوردم چون اگر که من رو نمی گرفتند من از دره ای که بعد از پدر ومادرم بود به پایین پرتاب میشدم

پس خیلی جو گیر نشوید